عصر ِ مرا
در منحني تازيانه به نيشخط ِ رنج;
همسايهی مرا
بيگانه با اميد و خدا;
و حرمت ِ ما را
که به دينار و درم برکشيدهاند و فروخته.
□
در منحني تازيانه به نيشخط ِ رنج;
همسايهی مرا
بيگانه با اميد و خدا;
و حرمت ِ ما را
که به دينار و درم برکشيدهاند و فروخته.
□
تماميِ الفاظ ِ جهان را در اختيار داشتيم و
| آن نگفتيم |
|
| که به کار آيد |
| چرا که تنها يک سخن |
|
| يک سخن در ميانه نبود: |
ــ آزادی!
ما نگفتيم
تو تصويرش کن!
احمد شاملو
تو تصويرش کن!
احمد شاملو
+ نوشته شده توسط در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت
15:47 |
