تبليغاتX
کیمیا - یه جور بیمه؟
 

نمی دونم چرا یاد( رمان پاپون )نوشته ی آنتونی شاریر افتادم اونجا که می گه :

من چندین بار خدا رو با چشمان خودم دیدم  در میان امواج خروشان دریا  در میان بادی که وحشیانه زوزه

می کشید  در میان طوفان ها و گرد بادهای وحشتناک و بالاخره در میان ستارگانی که صفحه ی آسمان

را تسخیر کرده بودند . بله خدا حتی در گوشه ی سیاه چالها ی تنگ و تاریک هم مرا لحظه ای ترک نمی گفت و

من پیوسته او را در کنار خودم احساس می کردم ....

خداوند در بعضی از مراحل زندگی یکی از بندگانش را با خبائث طینت بشری روبرو می کند تا وی را برای همیشه

در مقابل ناراحتی ها ی زندگی مصون و پر قدرت نماید

+ نوشته شده توسط در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 18:50 |