قفسم را می گذاری در بهشت ! تا بوی عطر مبهم دور دستی مستم کند ؟ تا تنم را به دیواره ها بکوبم ؟تا تن کبودم درد بگیرد ؟
و درد نردبانی است که تو آن سویش ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم
اما من آدم متوسطی هستم و بیش از آنچه باید خودم را درگیر نمی کنم با هیچ چیز ! هیچ
در بهشت هم هوسم رافقط نگاه می کنم و دستم را زخمی هیچ آرزویی نمی کنم .
با من چه باید بکنی که به میله هایم ،به فضای تنگم ، به دیوارها ، آن چنان مانوسم که
اگر در بگشایی پر نخواهم زد؟
بال هایم چیده نیست . پایم به چیزی بسته نیست که نیازی به این همه نیست .
در من خاطره درخت مرده است که واژه ی آسمان مرا یاد هیچ چیز نمی اندازد .
من صحنه را سالهاست ترک کرده ام ! سالهاست..
+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت
11:34 |

