تبليغاتX
کیمیا
 

دیشب باران عجیبی می بارید.  همه ی وجودم مست وجود پاک و بی آلایش این باران زمستانی شد.

انگار هوا بهتر از همیشه قدرت نفس کشیدن رو بهم هدیه می داد.

و امروز یک روز بهاری بسیار زیبا را تجربه کردم. زمین خیس از باران دیشب ، هوا آفتابی ....

 زمستان در انتهای بودنش و من لبریز از شوق رسیدن بهار.

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 14:15 |
 

میدانم هیچ چیز به من تعلق ندارد

بجز اندیشه ای که می خواهد بلامانع

از درون روحم جاری شود.

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 22:12 |
 

زمستان امسال برای من سریع تمام شد! (داره تموم می شه دیگه)

اگر خدا بخواهد تا ۱۵ اسفند، پایان نامه هم بایست تمام شود. لااقل امسال برایم من سال پر باری بود. 

شاید برای رسیدن به هدفهای کوچک و بزرگ زندگیم فقط نیازمند چند جهش بزرگ! هستم.

واقعا گذشت روزها را  اصلا حس نکردم، یا سرگرم امتحانات بودم یا در حال نوشتن پایان نامه.

و شاید امسال دوره محصل بودن ما هم تمام شود!  (خدا را چه دیدی شاید دوباره شروع شود؟)

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 15:59 |