تبليغاتX
کیمیا
من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي

يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير

بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا

مي شود زندگي کرد؟.....» ماهی سیاه کوچولو

 

دیشب یه فیلمی از شبکه دو پخش شد. ماجرای یه ده

و مردمش و اعتقادات متفاوت معلم  های این روستا.

مربوط به زمان جنگه . این فیلم تو ذهنم سوالات زیادی

 ایجاد کرد . خیلی دوست داشتم ائدیولوژی و طرز فکر

 نویسندشو بفهمم . مخصوصا اونجا که از ماهی سیاه

کوچولوی صمد بهرنگی حرفی به میون اومد.

واینکه چرا بچه های روستا برای اعلام مخالفتشون با

 معلم   شعار مرگ بر ماهی کوچولو می داند؟

هر چقدر فکر میکنم منظور وهدف این فیلمو نمی فههم ؟

چرا مخالفت با صمد بهرنگی ؟

اگه داستانهای قشنگشون نخوندین توصیه می کنم حتما

 بخونین .

الان کمتر کسی هست که داستان "شازده کوچولو رو

 نشنیده باشه"

قصه های بهرنگی متنی به مراتب زیباتر از شازده کوچولو داره.

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 18:51 |
 

سال داره نو می شه  ! فرصت نکردم با ۸۵ اخت بشم و اون خیلی زود رفت بی آنکه بهم فرصت بده!

اصلا حال و هوای عیدو ندارم ! نه سبزه    نه لباس نو      نه ماهی   !

 فقط دارم به آینده فکر می کنم ! دارم حال رو قربونی آینده می کنم!

آینده ! اینکه بالاخره من می خوام چیکار کنم!

سال ۸۶  ! چقدر برام ناآشناست مثل یه غریبه!

اما باید باهاش اخت بگیرم!

سال نوتون مبارک . امیدوارم مثل من نباشید و طعم خوش بهارو حس کنید.

آرزو می کنم تو این سال بتونیم بیشتر از همیشه با خودمون آشتی کنیم و بهتر از همیشه خودمونو

بشناسیم.

کاش واقعا با تموم شدن هر سال ما هم یک سال بزرگتر بشیم!

من همیشه از این می ترسیدم که روزها بگذره و من هنوز همون کودک ۳ ساله ای  باشم که زود لج می

کنه و دنبال بهونه است برای قهر کردن!

خدایا کاش واقعا سال جدید که می یاد منم درست ۲۳ ساله بشم نه بیشتر نه کمتر!

کاش تموم اونچه رو که باید حس کنم . تموم اونچه رو که باید ببینم .

خدایا کمک کن که فقط اعداد و ارقام رو نفهمم.

کاش به تعداد بهارهایی که میرن دل منم جوانه بزنه  سبز بشه !

و من منتظرم ! منتظر سبز شدن دوباره ی زندگیم .

کاش " چند ثانیه غفلت حضور هستی ما " نباشه ؟

کاش......

سال ۸۶ مبارک . زیباترین لحظات رو براتون آرزو می کنم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 22:10 |
نمی دونم چی بگم !

همیشه این مشکلو داشتم !

وقتی کسی به خودش اجازه می ده هر حرفی رو بزنه ؟ وقتی راحت بهت یه برچسب می زنه ؟

یه آدم به نظر من پررو که به خودش زحمت نمیده یه ذره به حرفاش فکر کنه؟

و البته آدمی که ظرفیت انتقاد نداره؟ زود جوش می آره و بدتر از قبلی ها بهت می گه؟

واقعا باید با همچین آدمی چی کار کرد ؟

هم از دستش عصبانی ام  هم فکر می کنم خب اینم ضعف اونه

هم فکر می کنم باید حالیش کنم با کی طرفه هم می دونم که با همچین آدمی نمی شه منطقی حرف زد؟

هم عصبانی ام هم بی تفاوت  ؟

واقعا با همچین آدمایی چکار باید کرد؟

یه استادی داشتیم می گفت: برچسب زدن به آدما مثل دود یه نخ سیگار یه آدم سیگاری که یواش یواش باعث بیماری  نزدیک ترین کسانش  می شه .

منم اعتقاد دارم نباید به هر کس اجازه بدی هر حرفی رو بزنه ؟

همه ما باید یه حریمی رو حفظ کنیم حتی برای صمیمیمی ترین دوستمون ؟

متاسفانه ما یاد نگرفتیم حفظ حریم همدیگرو و حفظ

حرمت همدیگرو.

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 21:23 |
زند‌گی را مرگ نيست
مرگ نيز
افتادن يك برگ نيست
برگ‌ها افتاده اند از این درخت
باز می‌بينی
درخت بی‌برگ نيست!
وين من‌ام خشكيده برگی بی‌رمق
زردگون رخساره‌ام از درد نيست
گر بماندم بر بُن اين شاخسار افزوده‌ای
زين سبب باشد كه بادِ مرگ نيست
منتی بر من نهيد، بعد از رهايی از درخت
پا گذاريد بر مزارِ تُردِ اين شوريده برگ
چون صدای خش‌خش‌ام آمد پديد
ياد آريد، برگ‌های خسته‌ی مجنونِ بيد ...
+ نوشته شده توسط در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 22:58 |
+ نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 13:0 |
+ نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 11:56 |
 

نوشتن رو دوست دارم اما فقط برای خودم و برای غریبه هایی که منو نمی شناسن .

از اونجایی هم که تمامی آشنا ها.....

خب واقعیت اینکه نمی تونم بنویسم.شاید تو یه وبلاگ دیگه!

چقدر خوبه که بدون قضاوت و با ذهنی باز به آدمها نگاه کنیم !

ادعای اینکه همچین آدمی هستیم راحته اما تو عمل ؟

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 17:21 |