تبليغاتX
کیمیا
 

  رویاجونم از اینکه بالاخره اومدی خوشحالم

امیدوارم از من الگو برداری کنی تا همیشه موفق باشی

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 11:28 |
  

نمی دونم  این داستان رو شنیدید که یکی خرشو گم کرده بود و می ره توی مجلس  یه نقال  که در مورد عشق صحبت می کرد و سراغ خرشو می گیره . . . . . . !!!!

حالا منظورمو فهمیدین؟

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 14:11 |
پدر روزنامه می­خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می­شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه­ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می­داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد. بیا پسرم یک نقشه دنیا به تو میدهم ببینم می­توانی آن را دقیقاً همانطور که هست بچینی؟ و دوباره به سراغ روزنامه­اش رفت.می­دانست پسرش تمام روز گرفتار اینکار است اما یک ربع ساعت بعد پسرک بانقشه کاملی برگشت. پدر با تعجب پرسید:مادرت کمکت کرد؟بهت جغرافی یاد داد؟ پسر گفت:بابا جغرافی دیگه چیه.اتفاقاً پشت این صفحه تصویری از یک آدم بود،وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را دوباره ساختم.
+ نوشته شده توسط در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 18:44 |
 

وام ضروری به دانشجویانی که مواجه با رویدادی شده اند که برای ایشان موجب بروز مشکلات مالی گردبده است ، شامل موارد زیر حد اکثر تا 6 ماه پس از وقوع رویداد تعلق می گردد.

الف-  وقوع حوادث طبیعی مانند(زلزله ، سیل ، و ...)

ب- آتش سوزی

ج- تصادف

د- فوت یکی از بستگان درجه یک

ه - بیماری

و- خرید عینک طبی

ز- پیش پرداخت مسکن  استیجاری

ح - هزینه پایان نامه تحصیلی

ط- هزینه لوازم کمک اموزشی

تبصره - چنانچه مشکلاتی غیر از موارد  مذکور حادث شود ، لازم است در خواست دانشجو توسط معاون دانشجویی مرکز در سیستم جامع  تایید گردد که پس از موافقت صندوق پرداخت خواهد شد.

( امروز تو سایت دانشکده خوندم)

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 17:0 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 11:58 |
 

  ما برای عزاداریهامون  مناسک خوبی داریم

 خیلی خوب تموم دلتنگی  و غصه هامونو خالی می کنیم  و خوب هم گریه می کنیم

اما برای شادی هامون هیچ رسم تعریف شده ای نداریم !

حتی بعضی وقتها می مونیم که چطور شادی هامونو نشون بدیم!

مناسک هر جامعه ریشه در فرهنگ و اعتقاداتشون  داره!

شاید  یه قسمتی از اعتقاداتمونو درست به ما نگفتن!

مگه می شه یه مذهبی برای شادی برنامه نداشته باشه!

یادمه تو مراسم دانشگاه همیشه  تو تشخیص عزا با جشن می موندیم !

خیلی شبیه هم برگزار می شد !

اصلا شما می دونید هنجار جامعه ی ما برای جشن وشادی چیه؟

 

+ نوشته شده توسط در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 16:41 |
 

نمی دونم چرا یاد( رمان پاپون )نوشته ی آنتونی شاریر افتادم اونجا که می گه :

من چندین بار خدا رو با چشمان خودم دیدم  در میان امواج خروشان دریا  در میان بادی که وحشیانه زوزه

می کشید  در میان طوفان ها و گرد بادهای وحشتناک و بالاخره در میان ستارگانی که صفحه ی آسمان

را تسخیر کرده بودند . بله خدا حتی در گوشه ی سیاه چالها ی تنگ و تاریک هم مرا لحظه ای ترک نمی گفت و

من پیوسته او را در کنار خودم احساس می کردم ....

خداوند در بعضی از مراحل زندگی یکی از بندگانش را با خبائث طینت بشری روبرو می کند تا وی را برای همیشه

در مقابل ناراحتی ها ی زندگی مصون و پر قدرت نماید

+ نوشته شده توسط در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 18:50 |
 

من فکر می کنم هر کس یه ظرفیتی برای تحمل مشکلات داره !

مثلا یه لیوان رو تصور کنید  این لیوان فقط می تونه مقدار معینی آب توخودش جا بده 

بعضی وقتها یهو با آب پرفشار این لیوان پر می شه یا حتی سرریز ؟

بعضی وقتها هم قطره قطره تو لیوان می ریزه تا بالاخره اون لیوان هم پر شده و سرریز می شه!

به نظر من فرق کمی بین این دوتاست آخه هر دوتاشون سرریز می شن !

الان وضعیت من درست مثل حالت دومه !

لیوان صبرم با این قطره ی آخری سرریز شد!

 

اینجا هم یه سری بزنید ضررنمی کنید.                               ریاست محترم جمهوری وبلاگستان

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 20:4 |
 

هیچ قدرتی نمی تواند از پرواز پرنده ها جلوگیری کند اما می تواند از لانه سازی

 پرنده ها بالای سر خویش جلوگیری کند.

آره ما مجبور به اندازه ی عدم دخالت تو انتخاب کشور و شهر و خونوادمون !

و آزادیم به اندازه ی انتخاب محله ی خونمون !

ترازو بیشتر طرف جبر  اما خب ما مختاریم تا خودمونو مختار بدونیم یا مجبور !

 

 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 21:4 |
 

در بیرون خبری نیست ! هر که به بیرون چشم بدوزد در انتظار خواهد ماند و خواهد مرد.

به خود بازگرد در آنجا همه چیز خواهی یافت ! زیرا همه چیز آنجاست !

چقدر بازی با کلمات قشنگه ! اما کسی نیست بگه مرز بین درون و بیرون تو چیه!

اصلا خط مرزی هست!

منکه بیرونو توی درونم دیدم و درونمو توی بیرون ( جهان ) و نتونستم خط فاصلی بین اینها پیدا کنم !

 

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 19:16 |
 

شبیه یه غار بودم ! یه غار با یه دهانه ی بزرگ ! که هر روز صبح نور خورشید به دیوارهام می تابید و اجازه نمی داد

هیچ جلبکی و کپکی روی دیواره هام رشد کنه !

اما نمی دونم چه اتفاقی افتاد که دهانه ی غارم مسدود شد و دیگه هیچ نوری توی غار نتابید !

و اون غار تبدیل شد به یه شکاف ! یه شکاف توی زمین و اسیر زمین !

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 19:0 |
 

 مرحوم مطهری درباره ی نفس انسان اینطور می گن :

نفس انسان . حالت مار افعی را دارد . مار افعی در زمستان حالت یخ زدگی و کرختی پیدا می کند و اگر انسان

به آن دست بزند . تکان نمی خورد و او را نیش نمی زند و انسان خیال می کند که این مار بخوبی رام شده

است .

اما وقتی آفتاب  گرمی به این مار بتابد ( گویی) یکمرتبه عوض می شود و چیز دیگری می شود .

حضرت مولانا چقدر خوب می گویند :

میلها همچون سگان خفته اند          اندر ایشان خیر و شر بنهفته اند

چونکه قدرت نیست خفتند آن رده        همچو هیزم پارها و تن زده

 

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 19:5 |