تبليغاتX
کیمیا
 

 بر دشت های هموار درنگ مکن

                          بسیار بلندتر ازآن نیز مرو

                                      از نیم فراز

                                                    زیباتر به دیده می آید جهان 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 و ساعت 17:35 |
 

قفسم را می گذاری در بهشت ! تا بوی عطر مبهم دور دستی مستم کند ؟ تا تنم را به دیواره ها بکوبم ؟تا تن کبودم درد بگیرد ؟

و درد نردبانی است که تو آن سویش ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم

اما من آدم متوسطی هستم و بیش از آنچه باید خودم را درگیر نمی کنم  با هیچ چیز ! هیچ

در بهشت هم هوسم رافقط نگاه می کنم و دستم را زخمی هیچ آرزویی نمی کنم .

با من چه باید بکنی که به میله هایم  ،به فضای تنگم ،  به دیوارها ، آن چنان مانوسم که

 اگر در بگشایی پر نخواهم زد؟

بال هایم چیده نیست . پایم به چیزی بسته نیست که نیازی به این همه نیست .

در من خاطره درخت مرده است که واژه ی آسمان مرا یاد هیچ چیز نمی اندازد .

من صحنه را سالهاست ترک کرده ام ! سالهاست..

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 11:34 |
 

 روزی سوراخ کوچیکی تو یه پیله ظاهر شد .شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه رو برای بیرون اومدن از

سوراخ کوچیک پیله تما شا کرد .

یهو تقلای پروانه متوقف شد انگار خسته شده بود و دیگه نمی تونست تلاش کنه .

اون شخص با خودش تصمیم گرقت کمکش کنه !

پس با یه قیچی ، سوراخ پیله  رو گشاد کرد !

پروانه راحت از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهاش چروکیده بودن !

پروانه مجبور شد تمام عمرشو روی زمین بخزه و هرگز نتونست با بالهاش پرواز کنه !

 

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 15:42 |
  یکی می گه :

  همه چیز به انسانی تعلق داره که هیچی نمی خواد

چون با نداشتن ُ  اون مالک همه چیز زندگی می شه

آخه اون از همه  انصراف میده ، ولی ارباب همه میشه!

می دونید چرا ؟

چون می گن  خدا توی وجود خالیش قدم می ذاره

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 21:19 |
 

برگهای توت دارن فریبمون می دن ؟ سالهاست داریم دور خودمون پیله می تنیم ؟ پیله ؟پیله؟

جوری شده که از لابلای پیله نمی تونیم خودمونو بشناسیم !حالا هممون اینجاییم روی زمین ؟

ما شفیره های فربه !

با خودم فکر میکنم نکنه فصل پروانه شدن دیر بشه ؟ یا خدای نکرده توی پیله هامون خفه بشیم ؟

یا بدتر از اون تا ابد کرم بمونیم ! فقط یه کرم

+ نوشته شده توسط در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 22:3 |
این روزا زیاد از صدام حرف می زنن مخصوصا دوره ی کودکیش ، از فقر زندگیش و نامشروع بودنش تا بد دهنی

های نا پدریش نسبت به مادرش و خود صدام.

از احساس حقارت کودکیش تا احساس بزرگمنشی دوران میانسالیش ، از سنگدلیش نسبت به آدمها .

اگه کسی یکمی از روانشناسی شخصیت خبر داشته باشه می دونه که دوران کودکی مهمترین دوران زندگی

آدمه .

اگه یه آدمی توی بچگیش طعم محبتو نچشه  به نظرتون می تونه محبت کنه ؟؟

به نظر من ،ما تو بچگی یاد می گیرم و بقیه ی عمرمونو عمل می کنیم ، البته منکر یادگیریهای جدید نیستم ولی

بعضی چیزها مثل محبت تا حسشون نکنی نمی تونی به دیگران هدیش کنی.

با خودم فکر می کنم چرا بعضی آدما از درک بعضی حسای قشنگ محرومند .

آره قبول دارم این سرنوشت ماهاست و نمی شه کاریش کرد ؟؟

اما فکر میکنید واقعا یک با یک برابره ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 18:44 |
 

دلم گرفته

  دلم عجیب گرفته

و هیچ چیز ، نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر می کنم  که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد

+ نوشته شده توسط در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 22:2 |
 

 

...آنچه تلخ ترین  پوزخند مرا بر می انگیزد ( چیزی شدن ) از

دیدگاه مردمان است .

آنها که می خواهند ما را در قالب های فلزی خود جای بدهند .

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه دهم دی 1385 و ساعت 22:34 |
نمی دونم رمان (کوری نوشته ی ژوزه ساراماگو) رو خوندید یا نه ؟

بعضی وقتها فکر می کنم درست مثل همون رمان داریم دچار همون کابوس وحشتناک می شیم

یه کوری سرایت کننده ای که داره همه مارو مبتلا میکنه ؟

انگار داریم یواش یواش کور می شیم: کورهایی که می بینند یعنی میتونند ببینند اما نمی بینند!

 

یه دیاگوگ این رمان برای من خیلی جالبه وخیلی مبهم 

کشتن کی لازمه ؟          وقتی آنچه که هنوز زنده است   مرده باشد

+ نوشته شده توسط در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 14:0 |
 

از پشت پنجره ی نامحدود نگاهت می کنم

                 برگ های خشک را له می کنی

                                 و پشت به جاده 

                                        لحظه ها را به آغوش می کشی .........

 
 
+ نوشته شده توسط در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 9:47 |